به گزارش فعالان حقوق بشر در ايران، مليحه اصغري مادر هانا عبدي در نامه اي خطاب به افكار عمومي جهان ، زنان دنيا را به داوري خوانده است. در قسمتي از اين نامه آمده است:"من مادري هستم كه براي هانا فقط مادري نكردم .بلكه مثل يك رفيق هميشه كنار هانا بودم. او در مورد حق و حقوق زنان با من حرف مي زد و كمك به زنان بي سواد و ناتوان را هدف خود قرار داده بود . تمام زنهايي كه هانا را مي شناسند و با او در ارتباط بودند با اخلاق و اهداف هانا اشنا بودند. هانا براي زنان محله كلاس مي گذاشت وبا گرفتن كمكهاي ماهيانه و شناسايي زنان بي بضاعت به آنها كمك مي كرد .بعد از مدتي كمك با راه اندازي انجمن زنان اذر مهر كردستان فعاليت خود را گسترش داد و زنان ودختران زيادي به عضويت انجمن درآمدند من و ديگر دوستان هانا کنار هم بوديم .
روناك كه هم اكنون در زندان است وسرنوشتي مانند هانا دارد مثل امروز هميشه كنار هانا بود .اولين گام خود را با كتابخانه اي هر چند كوچك در انجمن شروع كردند و با رفتن به روستاهاي اطراف در سرماي زمستان زنان را در مدارس و مسجدها دور هم جمع مي كردند و زبان مادري را تدريس مي كردند و با دعوت از وكلا در كلاسها حق و حقوق زنان را بيشتر تشريح مي كردند.گذاشتن يك دوره كلاس بنام تاريخ زن بر پايي مراسم ها و جشن هايي در روز زن و روز مادر از جمله فعاليتهاي او بودد .
هانا 21سال بيش نداشت اما وقتي زنان و دختراني را مي بينم كه شاگرد او بودند مي گويند از وقتي هانا رفته ما بي مادر شده ايم ، فهميده ام كه من فقط يك دختر به اسم هانا دارم . اما هانا هزاران دختر دارد كه چشم انتظار او هستند . حال با توجه به اينكه فقط به مقداري كم از فعاليتهاي او اشاره كردم. به عنوان رفيق و مادر هانا از تمام زنهاي دنيا مي خواهم كه شما در مورد هانا راي صادر كنيد و بگويد كه ايا 5سال حبس در تبعيد مستحق هانا هست؟"
بر در نوشته بودند:
لطفا به جای کفش
پا را در اورید...........!
نزدیک تر میآیم
تا صدایم را بشنوی
سالگرد ۳۰ خرداد ۱۳۶۰
فعالان حقوق بشر در ایران
با ياد خدا با نام انسان ، به نام عشق ، به نام خرد ، به نام آزادي و به نام اخلاق
آزاديخواهان جهان ، هم ميهنان گرامي اي آدمهايي که بر ساحل بساط ... من قرباني ستمبارگي فقيه خونخوارم ،
به استحضار همگان ميرسانم که پس از پنج سال پيگيريهاي بي حاصل به ناچار در اعتراض به رفتارهاي غيرانساني نيروهاي امنيتي - اطلاعاتي رژيم به سرکردگي آدمخوار معروف حسن حداد ، معاونت امنيت از روز جمعه 30/1/87 در سلول انفرادي زندان اوين (ابوقريب) اعتصاب غذاي نامحدود خود را اعلام نمودم . همانطوري که انتظار ميرفت زندانبانان اوين به جاي انعکاس دلايل اعتصاب غذا که دقيقاً با قوانين رژيم انطباق کامل دارد ، مکرراً مرا تهديد کرده و نهايتاً در تاريخ 8/2/87 بر اساس يک دستور کتبي بدون نام و نشان و امضاء ؟! با غل و زنجير به زندان مخوف زندان رجايي شهرکرج که شکل دخمه هاي قرون وسطايي را در ذهن آزادگان تداعي ميکند انتقال دادند .
سه تن از سرکردگان معلوم الحال و قانون ستيز اين زندان به نامهاي آجير ، علي محمدي و ترابي پس از بي نتيجه يافتن تهديدهاي پيشين زندانبانان اوين بدون توجه به طرح طبقه بندي جرايم و تفکيک زندانيان مرا به بند 6 سالن 16 فرستادند . که ظرفيت آن براي نگهداري 34 زنداني ميباشد ولي 210 نفر در آن به طرز رقت آوري در هم مي لولند ، علاوه بر اين بر اکثريت زندانيان اين بند را جانيان بالفطره و منحرفان اخلاقي ، قاتل و سارق مسلح تشکيل ميدهد بلکه يکي از مسئولان آن به نام علي بخشي معروف به حاجي بخشي است که در قتل زنده ياد زهراکاظمي نقش مستقيم داشته است!؟
الف - خلاصه اتهامات :
1- تشکيل و اداره جنبش آزادي ايرانيان... به منظور براندازي ... 2-نوشتن و انتشار مانيفست جمهوري سکولار ... به منظور تشويش اذهان عمومي ... 3-سازماندهي محکومان و فعالان سياسي ... به منظور تداوم مبارزه عليه حکومت ... 4- تهيه فيلم مستند ايران ممنوع (Forbidden Iran) به منظور سياه نمائي چهره حکومت ...
ب - دلايل اعتصاب غذا : 1-به مدت چهارسال امتناع از تحويل يک نسخه از کيفرخواست 36 صفحه اي صادره از سوي شعبه 12 بيدادرسي انقلاب به رياست بازپرس شکنجه گر سيد محمود طباطبايي نژاد و يک نسخه از دادنامه هفت و نيم صفحه اي شعبه 26 بيدادگاه انقلاب به شماره "د ط/72/83" به رياست قاضي امنيتي حسن حداد .
2-عدم امکان معالجه خونريزي لثه هاي بنده ناشي از ضربات وارده به دهان و دندان تحت شکنجه در سال 82
3-صدور حکم نفي بلد ، تبعيد به زندان بندرعباس که بر اساس قوانين رژيم در صلاحيت شعبه 26 بيدادگاه نبوده است.
4-انحلال مجتمع آموزشي و فرهنگي پرتو حکمت و مصادره ملک موصوف به مدرسه پس از 23 سال سکونت مستمر وبلامعارض .
5-عدم رعايت مقررات مندرج در آئين نامه اجرايي سازمان زندانها و تضييع کامل حقوق زندانيان سياسي
6-امحاي مغرضانه بخشي از اسناد ضبط شده توسط نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي و عدم استرداد موبايل ، اتومبيل ، کامپيوتر ، لب تاپ ، وجه نقد و نيز ساير اسناد نامعتبر به پرونده از قبيل سند مالکيت ، وکالت نامه ، صلح نامه ، نامه ها و عکسهاي خانوادگي ، مدارک تحصيلي ، شناسايي ، دستنوشته ها ، شعر ، مقاله و... غارت حتي قالي ها ، رخت ، لباس ، يخچال تلويزيون ، وسايل خانه و آشپزخانه از قبيل بشقاب و قاشق و چنگال ؟؟؟!!!
در پايان همانطوري که در وصيتنامه تنظيمي در بند امنيتي 2 الف مستقر در زندان اوين نيز به صراحت اعلام نموده ام ، مصراً خواستار آن هستم تا جنازه ام بدون هيچگونه معاينه پزشکي و غيرپزشکي به آمريکا ارسال و در آنجا به افراد نامبرده در وصيت نامه تحويل گردد تا پس از سرنگوني رژيم ستم شيخي و نيل ايرانيان به آرمان آزادي به مام ميهن بازگردد .
زنده باد آزادي / مرده باد استبداد / ايران هرگز نمي ميرد
ارژنگ داودي / معلم ، شاعر ، نويسنده
زندان رجايي شهر کرج - بند 6 سالن 16
پنج شنبه 23/3/78 در پنجاه و ششمين روز اعتصاب غذا
شاد باشید و جاودانآنها هنوز جوانند
آنها را از کیفات بیرون میآوری.بابا را، آبجی را و داداش را. میگذاریشان کنار میخکهای سرخ و سفید. کنار لالهها و شمعها.گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش میکنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچههاشان را از کیفهاشان و از توی پاکتهایی که در دستمال یا پارچهای پیچیدهاند، درمیآورند و میگذارند کنار گلها و شمعها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است.سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش میدرخشد. لبهایش تکان میخورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوریمان رنجآور است، اما نباید باعث بیتوجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبیهای زندگی محروم کنیم. روحیه بچهها را نباید خراب کنیم. بچههایم را به تو میسپارم و میدانم که در پرتو خوبیهای تو، انسانهای شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
- لاله در لالهای دشت خاوران.
- گولم میزدی. میگفتی رفتهاند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگیات خوب ماچم کن، هر چه میخواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام میشود، ها! پشیمان میشوی که چرا بیشتر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخکها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گلها را برده توی عکساش و آن را بو میکند. مادرش دستی روی عکس میکشد:
- ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخکها، به جمعیت نگاه میکند و دنبال دخترش میگردد و میگوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشمبندم را باز کرد. شناختمش. سالها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز میتوانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. میخواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شبهایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو میکند به عکس بابای او و میگوید: «آن ترانهای را که در سلول میخواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ میشد، منتظر میماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
- با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون میبارم.
یکی از مادرها، اشکهایش را پاک میکند و ذوقزده، جیغ میکشد:
«بچههایم. اینها بچههای من هستند. همهی آنها با هم. هر پنجتاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه میکند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر میگوید: «میدانی عزیزم، آخر، همهی زندگیام شما پنج تا بودید. همهی زندگیام.»
- ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش میگوید: «حالا که داری ما را میبینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشستهای.»
«باشد دیگر گریه نمیکنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمیبینی. آن جا نشسته توی میخکها.»
مادر برمیگردد به طرف میخکها. دامادش را میبیند و مویه میکند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکسها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشستهاند و با هم گفت و گو میکنند:
«مادرهامان همه پیر شدهاند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آنوقتها که دنبال ما میگشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گلها و شمعهایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده میگوید: «یک روز عاقبت پیدامان میکنند و گلها و شمعهاشان را کنارمان میگذارند.»
بابای میهن میگوید: «و با تعجب فریاد میزنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکسها دست دراز میکند و شاخهی میخکی به همسرش میدهد:
- گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم.
و همسرش به او پاسخ میدهد:
- تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره میکند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز میکند و هیچ نمیگوید. مادر بوسهای به عکس پسرش میزند: «نازلی سخن بگو.»
- نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را میبوسد. موهایش را ناز میکند: «طفلکم. تو که همهاش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکسها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجهی کرمانشاهی از همسرش میپرسد: «پس رولهمان کو؟ نمیبینمش.»
همسر او تند اشکهای خود را پاک میکند و با صدای لرزان میگوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدانها، لبخند میزند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمدهای هی اشک میریزی.»
زن اشکهایش را پاک میکند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
- سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوهها لالهزارن، لالهها بیدارن، تو کوهها دارن، گل گل گل، آفتابو میکارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره میکاره. توی سینهاش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچههاشان را از توی گلها و کنار شمعها برمیدارن. خیلی آرام در دستمالها و پاکتها میپیچند. توی کیفشان میگذارند و با خود به خانههاشان میبرند.
علی اشرف درويشيان
سلااااااااااااااام محبوبم
سلام عشقم
تو رفتی سحر بود و باز خواب تو تنها امیدم بود در این سیاهی های پر چانه
هر چقدر سختی ها بر دامانم بیاراآیند
تو در قلبم جوانی
و بال عشقت این جسم خسته را حفظ میکند از فرو افتادن
اگر چه این روح بشکند تو پر توان بر قلبم فرو میآی چون رحمتی .چون معجزه ای
پس بر خود بساز نقش امید و تلاش را
که من چشم براهت هستم هر سحر
اگر دل تنگ شوم میدانم که این روزها هرقدر پر توان شوند از غم باید عبور کنند و
تو باز من را در آغوش مهربان و وسیعت جای میدهی و همان یک لحظه کفاف این همه عمر پلشت را میدهد برای آرامشی جاودان
قول میدهم نکاهم از تلاش
نکاهم از جنبشی که تو بر دامانم باروز میکنی
دوستت دارم به قدر بیکرانگی های ناپیدا تر از هر پیدای روزگاران
دوستت دارم
یگانه ام
مراقب خودت باش حسام جانم
بهاره
............
کسی چه میداند سنگ عزلت من درکدام نقطه فصل است؟
جنگل هنوز ابعاد بیکران خودش را نشناخته است
برگ هنوز سوار حرف اول باد است.........................
زیر زا ببینید:
http://menforequality.wordpress.com/
2-فعالان حقوق بشر در ایران
سرکی بزنید.لینک نیست.آدرس اس
جاودان باشید
مهدي ندامي فرزند عظيم متولد سال 1365 در استان لرستان در حال حاضر در زندان اوین و به دلیل وضعیت خاصش درسلول انفرادی محبوس است. او یكساله بود که پدرش را از دست داد. در سن شانزده سالگی پس از فوت مادرش دیگر اعضای خانواده او را طرد نمودند. او که به دلیل دو جنسی بودن موفق به ادامه تحصیل نشده بود به تهران آمد، دوست دوجنسه ای یافت و با وی در یک منزل اجاره ای همخانه شد. تا اینکه در سال گذشته اتفاقی برای وی رخ داد. مهدی در تشریح این اتفاق می گوید:
« در تاریخ 16/10/1385 محمد و مرتضي آمده بودند تخت طاوس چون مي دانستند جاي دو جنسه ها آنجاست، آنجا، كريمخان، ونك و پارك دانشجو. گفتم که دو جنسه ام و نمي توانم با شما بيايم ولي مي خواهم به من از نظر مالي كمك كنيد. من را بردند به منزل مرتضي در را قفل كردند، من را داخل اطاق خواب بردند و تا ظهر من را مورد آزار و اذيت قرار دادند. من تا ظهر زجر مي كشيدم، پس از چند ساعت دست و پاي من را كه بسته بودند باز كردند. لباس های من را در آورده بودند. رفتم تا در را باز كنم ديدم بسته است، خواستم داد و فرياد كنم، يكي از آنها كه جثه بزرگی داشت من را كتك زد. يک چاقوي كوچك داشتم، چاقو را نشان دادم و گفتم اگر بيايي نزديكم و درب را باز نكني خودم را مي زنم. محمد كنار ايستاده بود ولي مرتضي بدتر حمله كرد من نفهميدم چي شد يك دفعه ديدم سرش را آورد پايين و ديدم سرچاقو خون آلود شده. او به برادرش زنگ زد. برادرش آمد، من را با يك قمه مرا تهديد كرد و گفت كه چيزي نگويم بعد مرا بردند كلانتري و دادسراي ارشاد و از آن زمان فرستادند به زندان.
از 23/10/85 وارد زندان شدم. من را در سوئيت انفرادي نگهداري مي كنند، اطاقي كه من هستم 9 متر است دستشويي و حمام هم داخل همانجاست. براي شام و نهار من را مي بردند بيرون، غذا مي دهند و در را مجدد مي بندند. نه هوا خوري مي برند و نه ملاقاتی دارم. رفتار مسئولين با من بد است. اكثر زنداني ها به من توهين مي كنند نمي دانم چه كار كنم در زندان به من زياد اهميت نمي دهند از زندان خسته شدم هيچ هم صحبتي ندارم .»
مهدی حاضر است به خاطر عمل جراحی و تغییر وضعیت خود کلیه اش را به فروش رساند . وی می گوید: « تا به حال هيچ كس و هيچ انجمني به من كمك نكرده ، الان تنها هستم، دوست دارم پس از نجات از این گرفتاری کار کنم، پولی تهیه کنم و خودم را معالجه کنم. خيلي دوست دارم ازدواج كنم و مثل يک مادر باشم. اما انگار اين آرزوها را بايد به گور ببرم. شبها تا صبح بيدارم و فقط فكر مي كنم. صبح تا ساعت 10 ميخوابم و بعد بيدار مي شوم سوئيت را نگاه مي كنم، گلهاي پرده را مي شمارم. ای كاش من را درك مي كردند.»
محمد مصطفایی – وکیل مهدی ندامی
1387/1/4 تهران
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر از کلیه افرادی که قصد کمک به مهدی ندامی در رهایی از زندان را دارند تقاضا می کند با نشانی الکترونیکی Mostafaeilawyer@gmail.com با محمد مصطفایی، وکیل وی تماس حاصل نمایند.
این زیر را هم نگاهی بندازید
درد های من .جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند.تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد های پوستی کجاست؟
درد دوستی کجاست؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت درد هاست
درد های اشنا
درد های بومی غریب
درد های خانگی
درد های کهنه لجوج
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته استپس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد.حرف نیست
درد.نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
سال نو مبارک
سینه باید گشاده چون دریا
تا کند نغمه ای چو دریا ساز
نفسی طاقت آزموده چو موج
که رود صد ره رود و بر آید باز
تن طوفان کش شکیبنده
که نفرساید از نشیب و فراز
بانگ دریا دلان چنین خیزد
کار هر سینه نیست این آواز
این زیر را نگاهکی بندازید:
گزارش « فعالین ایرانی دفاع از حقوق بشر در اروپا و آمریکای شمالی»